
تا اینکه روزی مردی را دیدم که پا نداشت !!!
........
........
........
........![]()
ای کاش الان که باید آروم باشم و فکرم رو مغشوش نکنم اینقدر نمی فهمیدم ... کاش درک نمی کردم اتفاقات این نزدیکی ها را ...
می گم ای کاش ۵ سال پیش همین ماه رجب بود ... اونوقت که داشتم می دیدم و نمی فهمیدم پیش کی اومدم و بهت زده به ناودون طلاش خیره شده بودم ازش می خواستم امروز آرومم کنه ...
امروزهای سخت را
ازش می خواستم :
امرروزهای سر درگمی را پیدایم کند
امروزهای نا آرامم آرام جانم باشد
رجب اومد و بازم نشد اعتکاف برم ... اعتکافی که ۵ ساله می خوامش و قسمتم نمی شه
فقط التماس دعا ![]()
التماس دعا تو این روزایی که حتی اگر می فهمم فقط باید بگذرم ... ایستادن و در جا زدن خرابم می کند
التماس دعا ![]()

به راستی که رابطه ی عجیبی است بین شعله کشیدن نفس آتشی زیر خاکستر و انتظار
ولی نمی دانم آیا زیباست این انتظار تا فراسوی خفه شدن این نفس از نفس افتاده؟
تا آنجا که منتظر را هم به خاک بسپارند؟
تا آنجا که زیر نویس این قصه کنند جمله ی :
این داستان ادامه دارد ...
فقط می دانم قصه ی لیلی و مجنون زیباست ... همین

زیر این سقف کبود، توی این شهر غریب، حلوایی خیرات نمی شه.
هر جا می رم آسمون یه رنگه ... همه رنگه جز آبی ... همه رنگه جز اونی که باید باشه
کار دنیا بر عکسه
روز قبل از امتحانا رفتم اونجایی که می گن آسمونش آبی تر از آسمون دود گرفته ی این شهره
حیاطش بوی سادگی می داد ... تو اون همهمه و شلوغی میشه آدم فقط صدای چیلیک چیلیک اشک خودش رو بشنوه و از خدا بخواد دستش رو بگیره
منم خواستم ... می گن اونجاست که میشه سنگینی نگاه آدما رو نادیده گرفت
می گن اونجاست که ساده تر از همیشه میشه حرف زد و بزرگترین ها رو گرفت
تو چی می گی؟
خدایا ! تنهام نذار
از سادگی ثانیه هایی که می گذرند واهمه دارم ... اینقدر ساده است می ترسم به اشتباه بیفتم ... می ترسم

گذشتن و رفتن با ثانیه ها آنقدر ها هم ساده نیست
![]()
![]()
.................................................................![]()
![]()
![]()

این روزها از رفتن تو می گویند
می گویند قلبت از جفا کاری روزگار گرفت
می گویند فاصله ها انداختند بین تو و این مردم اما یکی یکی با واژه های حجیمت آنها را برداشتی و نابود کردی
همین خط فاصله های ساخته ی بشر را می گویم
تو هم از آن مردمانی که بود و نبودت یکی نیست
از آنها که اگر حضور نداشته باشی سخن گفتن از تو جاذبه دارد و دنیا دنیا علاقه
که ای کاش من هم می دیدمت
امروز با غزل هایت وجودت را می بویم
با نگاه کردن به نگاه نافذت که حتی برای آیندگان هم سخن گفتی
نگاهت را می خوانم و اعتراف می کنم بزرگی ... همین
« یا علی »
عشق را با آمدنت برایم تشریح کردی. تنها یک جوانه ی سبز کافی بود تا بفهمم هوا همیشه هم سرد نیست. تنها یک لحظه نوازش نسیم کوی تو کافی بود تا بفهمم مهر و مهربانی هیچ وقت نمی میرد.
نمی میرد اگر فرق امروزمان را با دیروز بدانیم و بخواهیم ... گاهی یک لبخند هم کافیست ![]()
سلام:
دیر آمدنم را ببخشید ... سبز باشید
یا علی![]()

تا چشمم خورد به گنبد زردش و تا دیدمش شروع کردم باهاش دعوا کردم![]()
شروع کردم گریه کردم![]()
شروع کردم تو دلم فریاد زدم از این شانس
بهش گفتم چرا من رو همچین دعوت کردی؟ چرا من رو همچین طلبیدی؟
و این اولین سفری بود که پیش آقا فقط گریه کردم و حرف زدم و شکایت کردم و اشک ریختم
و تو این پابوسی و این سفر بیش از هر بار دیگه ای غربتش رو می شنفتم
هیچ وقت به ضریحش اینطور نگاه نمی کردم و اینقدر اشک نمی ریختم که چند نفر بهم زل بزنن
هیچ وقت اینقدر دعا نکرده بودم
چقدر اینبار مشهد بوی غربت آقا رو می داد![]()
یا معین الضعفا ... یا غریب الغربا ... یا ضامن آهو ... یا علی ابن موسی الرضا![]()
اونجا همیشه بوی تن آقا رو می ده ... بوی غربت
من دماغم کیپ بوده ... چقدر چشم بچه ها بارونی بود تو این سفر تو حرم آقا
بچه هایی که تا حالا اشکشون رو ندیده بودم
و تو حرم اینبار آقا بدجور پسم زد![]()
و چقدر دلم شکست ... چقدر گریه کردم واسه بیچارگیم ... چقدر دلگیر شدم ... بازم گفتم اشکالی نداره
با خانم دباغ و بچه ها رفتیم تا مراسم روضه خونی صبح خدام ها رو ببینیم که با جاروهاشون وایساده بودن
امروز از همه ی روزا سردتر بود ... برف ریز ریز می اومد و ما رو به ایوون طلا و گنبد زرد آقا بارونی شدیم ... سخت بود به این فکر کنیم فقط یه فرصت دیگه داریم
و من بارونی تر از همیشه ناراحت بودم از پذیرایی میزبانم![]()
اینکه هنوز روا ندونسته بود که من ...
لحظه های آخر سخت بود و سخت تر از اون وداع
وداع بعد از ظهر با آقا![]()
چی بگم که چقدر اشک ریختم به پاش
چی بگم که با تموم وجود غربت رو استشمام می کردم
چی بگم که از دیوونگی هر دعایی خوندم و هر بار اسم آقا رو می بردم و تو زیارت وارث و ... سلامش می دادم بغض خفه م می کرد؟
چی بگم از چشم قرمز بچه ها که نمی خواستن وداع کنن و با آهنگ سلام آخر(احسان خواجه امیری) داغون تر گریه می گردن و همه رو به گنبد می رفتیم به سمت دنیای غصه ها ؟
چی بگم از دل پرم و بغض خسته و چشمای پف کرده م که هنوز از دستش دلگیر بودم و به خودم لعنت می دادم که اون غریب تر از توئه و چرا ؟
چی بگم از وقتی بچه ها خیلی ناراحت داشتن تو هتل ساک می بستن و عکس خداحافظی می نداختن؟
نمی دونم از کجای این سفر عجیب و دوست داشتنی بگم ...
از اولش که 3 ساعت مونده به سفر هنوز هیچ غلطی نکرده بودم؟![]()
از بدرقه ی قبل از سفرم ؟
از جمع کردن ساکم در عرض 10 دقیقه که 20 تا چیز جا گذاشتم؟![]()
از اشکام تا لحظه ی سوار شدن به قطار و دلداری های مهربونم ؟
از بیتی که مهربون زیر گوشم خوند و تا آخر سفر بهم نیرو می داد ( مغرورم نکردااااااااااااااااااا !!!)
هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش می دهند
از ناراحتیم از دست آقا؟
از بی شارژری و جون کندن گوشیم تا لحظه های آخر سفر؟![]()
از شانس باحالمون که تو قطار رفت 2 تا معلم افتاد تو کوپمون؟ ( گرچه یکیشون ماه بود و معلم شیمی سال پیشمون)
از خوشبختی مون که 3 تا کوپه مون افتاده بود تو یه واگن دیگه و بین واگن ما و اونا یه واگن پر از پسر پررو بود ؟
به قول خانم دباغ ( همون معلم شیمیه) از وسطای شب که کشف کردن واگن بغلی دخترستونه اونم دبیرستانی به بهونه ی بی آبی دستشوییشون و آب خوردن و دیدن ته قطار و ... هی می رفتن و می اومدن![]()
بعضی هاشون به قول عطیه نجیب بودن و خیلیاشون نا نجیب
تو راه به جز ساعت خواب از 14 تا کوپه مون 11 تاش خالی بود و 3 تاشون 25 نفره ... بچه ها تیریپ رفاقت همدیگه رو تنها نمی ذاشتن
صبح ما چهار تا شاهکار از همه دیر تر پاشدیم و صبحونه خوردیم ( من و مرجان و فاطمه و عطیه)
جای دو تا شاهکار دیگه یعنی سعیده و نسترن توسط معلما پر شده بود
از همون اول سفر بد خوابی و کم خوری زد به سرم ![]()
وقتی رسیدیم هتل آپارتمونمون پریدیم تو سوییتا و واسه حموم رفتن قرعه کشی کردیم![]()
حرم بعد از ناهار بود
بچه ها سر میز ناهار تر و تمیز و خوشگل شده بودن
به خدا اون لباسای مدرسه همه رو از رنگ و رو انداخته بود و همه رو زرد کرده بود
شب اول ما چهار تا شاهکار قرار بود ساعت 3 با خانم دباغ بریم حرم ولی اونا آب پاکی رو ریخته بودن رو دست خودشون و می دونستن بیدار بشو نیستن
آقا صبح ساعت 5/8 که صبحونه تموم شده بود به زور چک و لقد اون 6 تا بیدار شدیم
مسخرمون می کردن و می گفتن زیارت قبول ما رو که دعا کردین ... بله ... خواب مونده بودیم اونم از همه چیز .... به سرعت رفتیم پایین واسه صبحونه ای که تموم شده بود و رستوران خالی بود
سریع رفتیم بالا و حاضر شدیم واسه طرقبه
اونجا هم که بچه ها پاستوریزگی رو کنار گذاشته بودن و هر چیزی رو می خوردن![]()
حتی منی که حالم داشت به هم می خورد با اکراه یه قاشق از آلوچه های دست ساز خوردم و عواقبش هم دیدم![]()
واسه ناهار رفتیم همون جایی که تشکاش با ذغال قلیون سوخته بود ... ![]()
چی می گن بهش؟ قهوه خونه ست چیه؟![]()
صاحب اونجا هم یه آقای فضول بود که هر کاری می کردیم زیر نظرمون داشت
یه آقای سیبیلوی پر رو بود که ... استغفر الله ... داشتیم عکس می نداختیم می گفت می خواید ازتون بندازم؟
چیزی کم ندارین؟ ... غذا خوشمزه بود؟ ... راضی هستین؟ ... کار هر دقیقه ش بودااااااااااااااااااا
خودشم با یه دختر سوسول کاکل زری ( خودم می دونم صفت پسرای نورسیده ست) و هفت قلم آرایش شنل قرمزی نشسته بود و یاه یاه یاه یاه می خندیدن![]()
شده بودن مسخره ی دست بچه ها ... از چی بگم؟
از کشیکای بچه ها که مراقب بودن کسی نیاد تو اتاق تا راحت با گوشی با خانواده حرف بزنن ؟![]()
از دو تا تختی که ما چهار نفر به هم چسبونده بودیمشون و به عرضش می خوابیدیم و صبح می دیدیم کلی قد کشیدیم بس که تختاش از هم وا شده بودن و چرخ دار بودن ؟
هیچ وقت نمی تونم سفر نامه ی خوبی بنویسم![]()
فقط خوبیش این بود که ورق برام یه لحظه برگشت عقب ...
خوبیش این بود یادم نمی ره آقا چجوری راهم داد ولی در ازاش صورتم رو بارونی کرد ...![]()
یادم نمی ره غربت آقا رو ... وقتی ردم کرد تازه فهمیدم غربت یعنی چی ؟![]()
![]()
... کلی حال کردم ... آهای آشنا اینبار تا آخرین قطره زیرش بود اون پرستو ... کلی سرما خوردم
... رنگین کمون رو ندیدم
...
امروز آسمان چقدر معطر بود. بوی عطر بال فرشتگان می آمد. امروز روشنایی آسمان از طلوع تو بود. گویی خورشید می خواست نمایش طلوع خود را جذاب تر کند و انگار تو برای منور کردن آسمان نماینده ی خوبی بودی.
در اعماق سیاهی چشمهایت عشق لانه کرده بود. بی شک می شد حدس زد لبخندت دروازه ی پرواز فوج فوج پرنده ی مهربانی خواهد بود. انگار تو آمدی تا هیچ لانه ای بی کبونر عشق نماند و آنقدر از دروازه ی لبخند حجیمت پرنده ی عشق پرواز دادی که لانه ها وسعتشان به حد در بی نهایت رسید ... بی نهایت به بی نهایت میل کرد تا شاید بتواند این وسعت را در آغوش بکشد!!!
نوید آمدنت در میان زمستان سرد و یخبندان زمینی ها گرمابخش دل های خسته بودانگار تو همان مثال نقضی هستی که قرار بود شایعه ی مرگ مهربانی را خاتمه دهد.
می دانم که مکسافر این کاروانسرایی و هر شب رد پای آمدنت را در آسمان رنگ می کنی تا مباد از یاد ببری آسمان طریق تو بود و تو در جستجوی آیین رهروی ...
و تو ساربان و غافله سالار عشقی ... به جان مجنون قسمت می دهم آهسته بران ... کارام جانم می رود ...

آسمان پر شد از خال پروانه های تماشا
عکس گنجشک افتاد در آب های رفاقت
فصل پرپر شد از روی دیوار در امتداد غریزه
باد می آمد از سمت زنبیل سبز کرامت
شا خه ی مو به انگور مبتلا بود
کودک آمد
جیب هایش پر از شور چیدن ...

و حال من سخن سهراب را ادامه می دهم
که آن کودک هر یکیم ...
و یکبار تو
تو آمدی با شوری برای زندگی
یقین دارم که تو دروازه ی پرواز پرندگان عشقی
و تو خود پرنده ای سرشار از شور زندگی
با بال هایی به وسعت مهربانی خودت
برای بر چیدن دانه
برای نوازش نسیم با طراوت صبح
برای بر چیدن گرد گل در هوا
و بذر افشانی غنچه های عشق
.........................
و این چیز ناقابلیه برای تو مهربونم
بیش از این از دستم بر می اومد ولی وقت نمی اومد
فدات شم گلم
برای من بد شانس هم دعا کن
گرچه با هم می ریم پابوس عشق
هر قدر که دلت می خواد و خدا می خواد عمر با عزت کنی
به گلی هم سلام برسون
و این گل و پست و اون دفتر و آهنگام و ... برای تو
به پای تو
فدات شم
یا علی ![]()
![]()
![]()

و چه زیبا گفتی:
« ... و سرمایه ی ماورایی هر کسی به اندازه ی حرف های است که برای نگفتن دارد.»
و من می گویم که چقدر حرف برای نگفتن دارم و چقدر ثروت و اندوخته دارم از تمام حرف ها ...
و تو سرودی از آفرینش خواندی که هنوز در یاد ها مانده .
دلم می خواهد تو که پایان یافتی من آغاز حرف های تو باشم
و نه تو بلکه خودم باشم !!!
و در میان واژه های سرودت هبوط کنم نه در میان کویر فکر
همیشه به دنبال تاریخ بهار خلقت می گشتم که ناگاه در گذشته ها پاسخی دادی به آینده ... به من :
« هیچ کس او را نمی شناخت، هیچ کس نمی توانست با او انس بست، انسان را آفرید!
و این نخستین بهار خلقت بود.»
و حال نوبت من است که بگویم این شکوفه هایی که بهار خلقت را در تاریخ اندیشه رقم زدند هم اکنون به چه زمستانی رسیده اند ... که پشت چه پرده ی مهی خفته اند و عجب آشفته بازاری ست و انسان آشفته ی دیار سرنوشت
و چه نغز است اگر بگویم چه بال های رنگینی بر شانه هایمان سوار کرد تا اگر پایمان لغزید تا معراج آسمان ها اوج بگیریم.
نغز است اگر بگویم همه چیز در اندیشه ام نهال لطف دیگری از اوست که هر ثانیه رویش جوانه های شناختش در میان خاکستر دل سوخته ام عجب تراژدی با شکوهی ست
همچون سوختن ققنوس افسانه ها
همچون حضور سیمرغ در میان سوختن پری از پر های سی مرغش ...!
و تو گفتی، خودت گفتی:
« خدا همچنان تنها ماند و مجهول در ابدیت عظیم و بی پایان ملکوتش بی کس!»
و من می گویم:
« همیشه پیکره ها از شناخت پیکره سازشان عاجزند و آن پیکره ساز ، تنهایی است که تنها نیست. نمی توان میان واژه ی زمینی و کور تنهایی با الهه ی عرش نشین برایند گرفت.»
نغز است اگر بگویم کائنات هستی با شنیدن بوی حضورش که همیشه هست ولی مشکل از نبودن ماست چه سمفونی ای به پا می کنند.
سنگ سخت و صبورتر، چشمه جوشان تر، رنگین کمان رنگین تر، و خلاصه بید مجنون تر می شود و همه چیز به صفت برتر خود می رسد با گفتن دانه خردلی از ممهربانی هایت.
بگذار لب ببندم تا صفت برترین هر چیزی زمانی شکوفا شود که در حیرت رسیدن به تو به سر می برد.
زمانی که دیگر نمی خواهد از آشیان وجود عزیزت پر بکشد .
نا گفته نماند: یه مشاجره ی جدید با دکتر. بد بود یا خوب؟![]()
نا گفته نماند:پدر بزرگم اومده خونمون. دکمه ی جلیقه ش شل شده بود. نمی دونم چرا حس خوبی داشتم وقتی خودم براش دوختمش ... زنده باشی پدر بزرگ خوبم![]()
نا گفته نماند:تا کی می خوای گند بزنی دختر؟ ... از خودم حرصم می گیره ... تا کی می خوام گند بزنم
می دونی چیه؟ من اصلاْ آدم ریاضی نبودم ... فقط عاشق بودم ... عاشق ریاضی و فیزیک و حساب و ...
فقط یه عشق بود ... یه طرفه
از دست خودم خسته شدم ... یه روزی نفر اول کلاس بودم ... حالا چی؟ خیلی دلم می خواد به همه نشون بدم بهتر از اینم هستم ولی انگار ... لعنتی لعنتی لعنتی![]()
نا گفته نماند: دستام یخ بسته عین این میوه ها ... دستکش نمی خوام فقط کمک می خوام
زنده باشید ... التماس دعا تو این روزای آسمونی
با اینکه به یا علی عادت کردم ولی...
یا حسین شهید
یا علی![]()
اینقدر خسته شدم که نگو
در زلالی اشک هایم غرق شدم ... اشک هایی که به چشم نمی آیند
به قول دوستی حرمت ورود به خانه ام شکسته شده و کاروانسرای هر کس و ناکس شده
قسم به آسمان کلیدش دست خودم بود.... گویا آن را هم دزد زده
اینجا قبلاً پر بود از هیاهو و هلهله ی دوستانم
نه تنها آنها نیستند بلکه راهزنان آن را تخلیه کرده اند
خانه ام خالیست و پر از سکوت
روزی عاشق سکوت بودم ... روزهایی که شلوغ بود ... اما آن موقع هم آرزوی سکوتی ملال آور را نداشتم
سکوت اینجا برایم ملال آور شده
دیگر همه جا حرف از شیشه های شکسته ی کلبه ام است
خودم شکستم ... خودم ... با نگاه های سنگین و برّاق از بهانه ها
خسته شدم از تمام بهانه ها ... غر زدن ها ... نالیدن های بیجا که هیچ جایی دیگر در دل من ندارند
خسته شدم از گول زدن های خودم به خودم
خسته شدم از بس به خودم هم دروغ گفتم
کاش خدا دروغ گفتن به خود را بیشتر از دروغ گفتن به دیگران گناه می دانست
و کاش من هم بیشتر گوش به حرف های خیرالحافظین می دادم
خسته شدم از شکستن های گاه و بی گاه
خسته شدم از بس از خستگی هایم گفتم
خسته از بس شاکی شدم تا کی تا کجا؟
این ها آخرین های خستگی هایم هستند
می خواهم حتی اگر از همه چیز حتی از خودم خسته شدم فریاد از خستگی هایم نزنم
می خواهم اگر شکسته شدم ... کمرم شکست ... اگر تمام وجودم از غم پر شد جز به صاحب آسمان ها نگویم
ولی گریه می کنم
گریه خوبه ... گریه قشنگه ... گریه سهم دل تنگه
گریه قویتر می کنه ولی نالیدن داغون تر می کنه
آرامش یعنی ننالیدن
چرا باید بنالم ... چرا باید نباشم
گفتند بگو تا خالی شوی ولی هر چه به هر که گفتم خالی نشدم از غصه هیچ بیشتر پر شدم
گفتند از یاد ببر روزهای خستگی را
هر چه از یاد بردم یشتر به یادم آمد
تا کی گول بزنم ... شدم شیطانک قصه ها که کودکی را گول می زد
کودکی هستم ... می گریم ولی دیگر نمی نالم
می خواهم تمام ناله ها و شکستگی هایم و آه هایم را خفه کنم
شنیده بودم می گفتند اگز معلم شدی هر چه داری هر کلمه و دانشی را به فرزندانت بیاموز و به شاگردانت
ولی قسم می خورم اگر روزی معلم شدم حتی فقط به یک نفر هجی خستگی را و املایش را یاد ندهم
که خستگی خسته تر می کند
قسم به آسمان ... قسم به کائنات این جهان ... قسم
الّلهمّ ربّ النّور العظیم ... و ربّ الکرسی الرفیع ... و ربّ البحر المسجور ... و منزل التّوراته و الانجیل و الزّبور ... و ربّ الظّل و الحرور ... و منزل القرآن العظیم ... و ربّ الملائکه المقربین ... و الانبیاء و المرسلین ...
الّلهمّ انّی اسئلک بوجک الکریم و بنور وجهک المنیر و ملکک القدیم یا حی و یا قیوم
اسئلک باسمک الّذی اشرقت به السّماوات و الارضون ... و باسمک الّذی یصلح به الاوّلون و الاخرون
یا حیاًّ قبل کل حی و یا حیّاً بعد کل حی
و یا حیّاً حین لا حی ... یا محی الموتی و ممیت الاحیا
یا حیّ لا اله الا انت ... الّلهمّ بلّغ مولانا المام الهادی المهدی ... القائم بامرک صلوات الله علیه
و علی ابائه الطّاهرین عن جمیع المومنین و المومنات .... فی مشارق الارض و مغاربها سهلها و جبلها و برّها و بحرها و عنّی و عن والدیّ من الصّلوات زنة عرش الله و مداد کلماته و ما احصاه علمه و احاط به کتابه
الّلهمّ انّی اجدّد له فی صبیحه یومی هذا و ما عشت من ایاّمی عهداً و عقداً و بیعهً له فی عنقی لا احول عنها و لا ازول عبداً
الّلهمّ اجعلنی من انصره و اعوانه و الذّابّین عنه و المسارعین الیه فی قضاء حوائجه
و الممتثلین لاوامره و المحامین عنه و السابقین الی ارادته و المستشهدین بین یدیه ...
الّلهم ان حال بینی و بینه الموت ... الّذی جعلته علی عبادک حتماً مقضیّاً فاخرجنی من قبری، مؤتزراً کفنی ، شاهراً سیفی ، مجرّداً قناتی ملبیاً دعوه الداعی فی الحاضر و البادی
اللهم ارنی الطّلعه الرّشیده ، و الغرّه الحمیده ، و اکحل ناظری بنظره منّی الیه و عجل فرجه و سهّل مخرجه و اوسع منحجه و اسلک بی محجته وانفذ امره و اشدد ازره واعمر الّلهمّ به بلادک و احی به عبادک فانّک قلت و قولک الحق ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت ایدی النّاس
فاظهر اللهم لنا ولیک و ابن بنت نبیّک المسمّی باسم رسولک حتی لا یظفر بشيٍ من الباطل الّا مزّقه و یحقّ الحقّ و یحقّق و اجعل الّهمّ مفزعاً لمظلوم عبادک و ناصراً لمن لا یجد له ناصراً غیرک
و مجّدّدا لما عطّل من احکام کتابک ... و مشیّداً لما ورد من اعلام دینک و سنن نبیّک
صلّ الله علیه و آله ... و اجعله الّلهمّ ممّن حصّنته من باس المعتدین
الّلهمّ و سرّ نبیّک ... محمّداً صل الله علیه و آله برؤیته و من تبعه علی دعوه و ارحم استکانتنا بعده ... الّلهمّ اکشف هذه الغمّه عن هذه الامّه بحضوره و عجّل لنا ظهوره
انّهم یرونه بعیداً و نریه غریباً برحمتک یا ارحم الرّاحمین
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزّمان ... العجل العجل یا مولای یا صاحب الزّمان
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزّمان
نا گفته نماند: زیارت قبول ... یلدایتان مبارک ...قربانتان هم مبارک
ناگفته نماند: مجنون خوبم ... شناخت خود آینه ایست برای شناخت او ... آن هم نه تمامش فقط کمی
اگر خود را گم کردی او را هم گم کردی ... تو همین جایی فقط در دوردست ها به دنبال خود گمگشته ات می گردی ... تو دور نیستی ... همین جایی ... آن روز که در آغوشم چشمهای پر اشکت را دیدم خواستم بگریم اما تازه بدنسازی رفته بودم و قوی شده بودم
ناگفته نماند: گویی من باید خداحافظی ای را جان بدهم ... نمی دانم ... گوشکوب بازی هایم تکراری نیست ... هیچ چیز تازه نیست مگرنه ؟ ...
ناگفته نماند: هر بار که از سر جلسه ی امتحان میام می بینم مثلاْ نیم نمره خنگ بازی در آوردم ... با خودم می گم اینقدر از نمره م که تو هواست ... خدا کنه بقیه ش تو برگه و جلو چشم معلم باشه
نا گفته نماند: مجنون ... تولدت مبارک ... ۹ دی اونم سر امتحان حسابان من و عربی خودت
آخه چه موقع تولدت بود؟
خودمونیم جیگر منیااااااااااااااااا![]()

قربون این هوای خیس ... عین قصه ی چشمام تو سیاهی شبه
می بینی چقدر ابری و گرفته ست؟ دل منم اینقدر گرفته ... می تونی وازش کنی؟
یا علی مدد ![]()
بارون میاد ... بارون عشق و مهر و معرفت ... بارون میاد ... بارون هستی
یکی زیر این بارون نفس می کشه
یکی همه ی امید و نشاط و سرزندگیش همین بارونه
یکی تو روز تولدش دستاش می بره بالا و اونجا دنبال محبوبش می گرده و میگه:![]()
« دستی افشان تا ز سر انگشتانت
صد قطره چکد هر قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن نور
شب ما را بکند روزن روزن
...
ما هسته ی پنهان تماشاییم
ز تجلی ابری کن بفرست
که ببارد بر سر ما
باشد که به شوری بشکافیم
باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم ... »:
آره ... این روزا بنده خیلی غریب شده
احساس می کنه تو غربت گیر کرده
عاشق شده ... عاشق بارون ... عاشق بی منت مهربونای این دیار نا آشنا
عاشق بودن اما ساده بودن. عاشق کوهی که این روزا کم مونده لو بره صبرش داره سرریز میشه
عاشق کوهی دیگه نیاز نیست بالاش دست بذاره رو سینه ش و
صدای نفسای عمیق و خسته ش درختایی که رفتن تو خواب زمستونی رو بیدار کنه ...![]()
آخه می تونه جیغ بزنه از سر شادی هایی که بیداد می کردن از نگفتن و غم هایی که باید برن
چون احساس می کنه می تونه نزدیک تر بشه و هنوز بلندی ای هست که بشه باهاش
بالا بلندی بازی کرد !!!
عاشق مه شبانه که همه جا رو می پوشونه
انگار دنیا اونقدربراش کوچیک میشه که می تونه انتقام نامردا رو بگیره و
عزیزش رو تو این یه ذره دنیا پیدا کنه
عاشق و عاشق و عاشق تر از هر روزی که فکرش رو بکنی
عاشق و غریب تر از دیروز ![]()
منتظر فردا های زیبا و طلوع صمیمیت و آرامش تو زندگیش
بارون بند اومده ... زمین خیسه و بوی خاک از هر عطری خوشبو تر آدم رو دیوانه میکنه
می تونه نفس بکشه
بازم نفس می خوام ... تنفسی به عمق تنفس صبح
بارون بند اومده![]()
نفس منم یه روزی بند میاد![]()
یه روزی تو گذشته ها از میون ابرا اومدم
اومدم به این کاروانسرای تا بال هام استراحت کنن ولی نه برای همیشه
سفر سخت تری در پیشه
ببلاخره منم یه روز بند میام
نفسم ... بودنم ... خاطراتم تو ذهن آدما ... یادم تو شب ... عشقم تو دنیا ... خونم تو رگام
یه روز بند میام ... میون تاریکی دنیا و آسمون آبی شهر
و دوباره طلوع می کنم میون دنیا دنیا ابر و آسمون آبی یکرنگ
تا تو باشی در فراقم ![]()

شب بود ... دلم می خواست بعد از گذشت این همه سال زندگی یه بار شب زنده داری کنم و ستاره ها رو بشمارم . دلم می خواست یه بار ببینم شبا که همه چشماشون بسته دنیا چه چیزی رو می خواد قایم کنه ؟؟؟ می خواستم ببینم تو آسمون دود گرفته ی این شهر غریب چند تا مجنون خوابیدن و فانوس راه مسافرای دلشکسته ن !!!
اما همین امشب آسمون ابری شد .
هر وقت به آسمون این شهر نگاه کردم یا زیرش روی سنگفرش میدون سرخ راه رفتم آسمون همه رنگ بود به جز آبی ...!
هیچ وقت دلم نمی خواد مسافری بشم که مبدأش یأسه ...
واسه همین بهونه گیر می شم .بهونه گیر سفر. بهونه م چیزی نیست جز اینکه مجنونم رو می خوام پیدا کنم . بهونه م چیزی نیست جز این که بعد از بارون دیشب ، رنگ آبی رو تو رنگای رنگین کمون ندیدم !
می دونم تا حالا باید با کمبود ها مأنوس شده باشم ولی هیچ وقت نمی تونم رو صندلی چوبی رو بالکن فقط نگاه کنم تو چشمای مات و بی روحش ...
دلم نمی خواد مسافری باشم که سوغاتش فقط از آغاز راه باشه . می خوام از همه جای سفرم برات سوغاتی بیارم . از اون خاری که رفت تو پام گرفته تا چشمه ی آبی که پشت پرده ی چشمام از دوری تو قایم کردم.
آخ دوری ... گفتم دوری ... مزه ی تلخ و زهر آلودش هنوز زیر زبونمه . وقتی که آخرین لقمه ی غربت رو به دهنم می بردم چشیدمش .
اینکه تو هر سفری باید از هفت دریا و هفت آسمون و هفت کوه و هفت کویر گذشت چیز تازه ای نیست . اینکه باید هفت دست لباس آهنی بدم آهنگر مشهور شهر برام بدوزه جدید نیست.
اما می خوام این فاصله ها رو بردارم . فاصله ی بین حرفام ...فاصله ی نفس نفس های یه از نفس افتاده . می خوام اگه روزی قرار شد مجنون کوچولو رو از این مسیرا بگذرونم زمان و مسیر هر دو سریع از زیر قدمامون عبور کنن. می خوام مجنون کوچولوی من با این سختی ها اخت باشه و انگار این اون بوده که برای رسیدن به من تمام این مسیر رو طی کرده ...
همه ی این قرارا رو وقتی با خودم گذاشتم که صبح دیدم رنگین کمون شش رنگه . زیر پنجره ی اتاقم غافله ی مسافرا رو دیدم که داشتن عبور می کردن . همه چیزم مهیا بود و من باید به دنبال گمشده م می رفتم !!!
شب کویر سرد بود . ملحفه ی سیاهش رو تا کردم و با فشردن اون همه ستاره ی پر نور ، شب رو تو کوله بارم جا دادم تا روشنای راهت و گرمای روزت باشم ...
تو کوه ها صخره های زیادی بود . با خنجری که قلبم رو با هاش شکار کرده بودی تندیس مقدس عشق رو کنده کاری کردم تا قدمگاه قدمامون بشه ...
می دونم بهونه ی من پیدا کردن آبی گمشده ی آسمون دلم بود . می دونم آبی آسمون دل با پیدا شدن مجنون کوچولو آبی می شه .
اما حالا بهونه م اینه که می خوام همه ی مجنونا رو پیدا کنم تا آسمون آفتابی دل همه آبی بشه . وقتی دلا آبی بشن آسمون
این شهرم آبی میشه ...!!!![]()
